تبليغاتX
همون همیشه‏ی سابق

چگونه می‏شود متنی بنویسی که در عین خاص بودن، هم متفاوت از همه‏ی نوشته های قبلی‏ات باشد و هم نشان دهنده‏ی این که سرت را توی یک مرحله‏ی سنی و عقلی دیگر از زندگی خمانده ای؟! چیزی به ذهن‏ام نمی رسد. اول از همه ساده نویسی را انتخاب می‏کنم و بعد می‏گردم به دنبال موضوع. حالا می‏نشینم و فکر می‏کنم توی این دنیا بیشتر از همه زورم به چه یا که می رسد. خوشبختانه نه کسی تحت تآثیر حرف های من قرار می‏گیرد و نه چیز دیگری دارم که از جیب خارج کنم و از دست‏اش بدهم. تنها می ماند این وبلاگ، که توی همین آبانی که دارد می‏رود، سه ساله می‏شود! (موضوع انشای من در باره‏ی وبلاگ نویسی در محیط وبلاگ است!!)

نوشتن انسانی است و ادبیات شاخه‏ای از علوم انسانی. مثلآ شما هابرمارس را ببینید. می‏گوید: علوم انسانی در شکل متحول خود، دارای علاقه‏ی رهابخشی‏اند... و گرایش به آزاد ساختن افراد انسانی از محدودیت‏های مادی و فیزیکی... و اعمال قدرت از طریق دارا بودن دانش و شناخت. البته این را هم بگویم که در اینجا ناچارید کمی فوکو را هم ببینید. خب حتمآ فهمیده‏ اید که از فلسفه(نیز) چیزی نمی‏دانم. اصلآ ما با این تئوریسین های انقلاب و نافرمانی مدنی چه کار باید داشته باشیم؟ من چیز دیگری می‏خواستم بگویم و اینها مرا از راه خود هدایت کردند!

اگر کسی از من بپرسد شعر چیست، اولین مرحله‏ی پاسخم را این گونه آغاز می‏کنم: تفاوت! یعنی اینکه یک چیزی را ببینی و یک چیز دیگر بگویی و بعد به قول رابرت فراست :یک چیزی بگویی و چیز دیگر بفهمی. البته تفاوتِ بیش از اندازه در نوشته های واعظان غیر متعظ (چون من)، آنها را در چال یاوه گویی فرو می‏برد، اما من همواره سعی‏ام بر این بوده که به اتفاقات محدود و بسته‏ی زندگی خود، تا حد توان زبانی شاعرانه و متفاوت بدهم. حالا اگر بعضی از این اتفاتقات ارزش برجستگی نداشته‏اند، به خودم مربوط است. اینجا می‏توان به این ایده‏ی سارتر پناه برد، که غرض تنها استفاده رساندن به کلمات بوده و لا‏غیر! بگذریم...

وبلاگ‏نویسی در روز مرگی ما اتفاقی بسیار شایع است. از یک سویه می‏توان این گونه بررسی کرد که نوع شدیدی از گرایش به تقلید در این بستر مشاهده می‏شود، که مانع خواست خلاقیت و خواست مسئولیت می‏شود. من در مورد خودم سعی کرده‏ ام این گونه فکر کنم، که شایعه ای بیش نبوده و برایم اتفاق نیفتاده است. در راستای دیگر اسناد دادن تعبیری وبری به وبلاگ می شود: شیء یا موجود غیر زنده ای که معنای ذهنی خاص خود را ندارد و آن را باید در ارتباط با کنش انسانی به منزله ی وسیله و هدف به شمار آورد تا به یک کنش معنادار اجتماعی رسید.

این وبلاگ برای من یک مناط اصلی در بازشناسی خودم بوده و وجود مرا مبتنی بر نسبتی که در هر لحظه‏ی اینجا با گذشته‏ی خود برقرار کرده ام نشان می‏دهد و معنا می بخشد. من در چنین محیطی رشد یافتم و چیزهایی یاد گرفتم. خوشحالم از اینکه دوستان خوب و عجیبی هم پیدا کردم که یافتن شان جز در اینجا، مدت های مدید ِ طی الارض را می‏طلبید. از پویا به عنوان یک همراه ازلی، از آرش به عنوان یک موجود عجیب، و از الهام و پریش به عنوان بهانه‏هایی شریف در مقاطعی از نوشتن خویش، یادی می‏کنم. آشنایی‏شان از این طریق، صفایی بود برای خودش! البته پویا در زمره‏ی این افراد قرار نمی گیرد، تنها خواستم در اینجا از او هم یادی کرده باشم!

در آخر شعری می‏نویسم و برای همه‏ی کسانی که جای "همیشه" روزگاری و هنوز، روی چشم‏های ایشان بوده و هست، دست تکان می‏دهم! کسانی که نام‏شان برده نشد، جای‏شان در خاطر همیشه محفوظ است!

 

دل ِ تنگ‏ام را

تنگِ دکلمه هایی که به سکوت برگزار شدند

جا می گذارم

به اشتیاق کلماتم رنگی سپید می کشم

دور خودم می پیچم‏شان

و دنیا را به خوابم می‏برم

تا اگر روزی

خواستی و دوباره برخاستم

برای تو شعری سپید‏شان کنم

صدای حرف حرف ام را روی دلتنگی‏های دنیا بلند کنم

و بخوانم:

دوست‏ات دارم!

 

نوشته شده توسط ماني طيبي در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 9:47 قبل از ظهر | لینک ثابت |

من بودم و یک پرنده و بهار

و دلم که می خواست تو بودی و دریا... و دریا... و دریا...

تا بوسه های آبدار از پاهای ما می گرفت

که شور ِ تردِ شن ها را به هم می زدند

می خواستم دریا کمی به طوفان بیندیشد

و در ساحل

نارنجستانی از بهار ِ گل کرده عطرش را بپیچد

اما

فصل ها از ما گذشته

تو نیستی

من ام وهمان پرنده...

و از بهار تنها چند شیشه مربا باقی مانده.*

                                                                                 مرداد۸۸

 

مرتبط: دوستی دارم که مرا به جهت نوشته هایم، "مردی برای تمام فصول" می خواند. فعلآ پائیزم. اما زمستان را از همه بهتر بلدم. باید کمی صبور باشم!

 

*مضمون سطر آخر را از یک شعر خوانی به خاطر دارم.

نوشته شده توسط ماني طيبي در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 10:3 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مدتی از مزاحمت های یه گوسفند سیاه و مرموز، واسه عروسک های مغازه مون می گذشت. بهترین قسمت قفسه ها (بخونید طبقات) رو با خدعه و نیرنگ انتخاب کرده بود و با حرف های عوام فریبانه و پوپولیستی اش اعصاب همه رو به هم ریخته بود. برای محکم کردن جای پاش هم، مدام دور و بر عروس ِ عروسک های مغازه، یعنی "ببعی دختر" من می پلکید. با نامردی، نامزد "سبز پشمی" اش رو از سر راه بر داشت و دم گوشش، غزل ِ غزل های سُلیمون رو به زبون حاشیه نشین های خلیج فارس، زمزمه می کرد. با سادگی فریبنده اش، اداهای یه آنوسی سیاه دل و متظاهر رو خیلی وجیه جلوه می داد و هر بار که با بی اعتنایی ببعی من دختر من مواجه می شد، در حقیقت داشت جای بیشتری از وجود اونو تصرف می کرد. بالاخره هم با نفوذ و اعمال قدرت و تهدید و جفتک چارکش زدن، به خواسته اش رسید.

من که هیچ وقت آدم دگم و عقب مونده ای نبودم، که نذارم ببعی کوچیکم وارد یه رابطه ی سالم گوسفندی بشه، چیزایی می دونستم که چشم و گوش ِ بسته ی هیچ ببعی دختر دم بختی، طالب شون نمی شد و کاری برای دختری که مادرش سالها پیش، تو جنگ های چریکی علیه گرگ ها کشته شده بود، نتونستم بکنم. همون گرگ های بی رحم که حالا دندوناشون افتاده بود، شاهد ازدواجشون شدن و یه شیطونک کابالیست کوتوله، در مقام ساقدوش و مشاور داماد، مدام کل می کشید و شکلک های شیطون پرستانه در می آورد. خرده شیرینی های ضیافت رو هم، با رعایت احترام، بین موش های گدا گودول، که مثلآ خیلی واسه شون حرمت قائل بودن، تقسیم کردن. این جوری تموم دارایی من ــ دخترم ــ رو غُر زدن و من به درجه ی تنها تری از زندگی رسیدم.

به خاطر همین، این جمعه، تموم عروسک های مغازه، تو یه طبقه جمع میشن و به یاد روزهای خوشی که ندارن، آوازهای سبز حماسی می خونن!

 

نوشته شده توسط ماني طيبي در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 1:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 مبتدا این بار تئاتر شهر بود. روح غمگین الهه ای که نمی دانستم که و کجاست، کناری سر بر پله ی سنگی  آب نمایی  گذاشته بود و قرار بود پری کوچک اش را بفرستد... که خبر رسید!

سفر بی قراری بود. الهه پری اش را بدرقه ی راهم کرده بود و پری کوچک، جا به جای سفرم را با پرهایش توی آسمان نوشت. تمام راه، مه را توی جنگل های گیلان غوطه می داد؛ در هوای شبِ شعر ِ آرش می سُرید... و درس هایش را تا توربین های بادی منجیل و بام قزوین هم پرید. نمایش که تمام می شد، با خودم باز گرداندم اش تا به دست الهه اش بسپارم. هنوز ندیده بودم اش و حتی هنوز نمی دانستم هست... تا اینکه درسانتی مانتالیسم زورگوی تریایی شش و هشت، از تاریکی های سایه بیرون آمد. درست شبیه خودش بود. موهای پری اش را آشفت و گیره ی موهای پریش، سنجاق سینه ی من شد.

 

 پس تر نوشت:

تابستان گرفتاری دارم. پیش تر، نیم پهلوی عجولانه ی سفرم را  اینجا لمانده بودم، ولی این دلیل نیست که از خاطر برده باشم، لبخند های کمیاب این سفر دیریاب را... و از این جهت مرا به محافظه کاری متهم کنید. نه دوستان! من بسیار پیش از این، تمام پس اندازم را با حماقت ام تاخت زده ام و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. شما که می دانید!

 من از یاد نبرده ام، در شب شعر آرش، چقدر شهادت دادیم، "اشهد ان لا ...... الا تو" را، تا بعدها آرش ام، قربان چشمان مست و ملتهب مصطفی برود، که زیر شبستان گل نشسته بود... و یا آنچه که کشف من، از چیزی به نام "معجزه ی آلپرازولام" بود را، که حتی نام ساده ترین کتاب های سارتر را هم از یاد آرش برده بود! من آن شب چقدر روشنفکر شده بودم! یادم نیست به من الهام شده بود یا من به... اصلآ بی خیال! به شما سلام می رسانم آی بربری های بلند، حالتان خوب است؟ آی، سراینده ی دیوان خطایی ــ با آن قیافه ی مادر به خطای مصمم ات ــ ، به خاطر آبنگاری مان حوالی تندیس بزرگت عذر خواهی می کنم. خودت که بودی؛ هیچ رقمه قصد دخول نداشتیم! آقای راننده ی تاکسی، که در پاسخ پرسش ما با طمانینه گفتید، گوینده ی صدای گیرای رادیو را می شناسید، و وقتی ما پرسیدیم، نامش چیست، جواب دادید فقط صدایش را می شناسید؛ از شما سپاس گزارم! لاتاری بازهای پارک شورابیل، از مساعدتتان در یافتن چند قوطی جین سپاس گزارم. شما، مرد بلیط فروش ترمینال اردبیل، از برخورد خوبتان بسیار سپاس گزارم! و از تو ــ آرش ام ــ صمیمانه تر و رئال تر از همه سپاس گزارم!

و از مصطفی سپاس گزارم، اگر چه این همسفر خوبم را به علت چرت زدن در تمام مسیر و گشت و گذار در توالت های عمومی بین راه و پرسه زدن در داروخانه های قزوین، برای یافتن "او ـ آر ـ اس" خیلی کم زیارت کردم؛ ولی از تو هم صمیمانه سپاس گزارم، مصطفی!

گفتم قزوین و آه از نهادم بلند شد! عطا، این پسر دوست داشتنی و نازنین، چون همیشه، شرمنده ی بزرگی اش، کرد ما را!! به محض رسیدن به قزوین، مورفی با قواعد معروفش، در به در سراغ مرا می گرفت. ابتدا تا نوبت به من برسد، یک عابر بانک را ورشکست کرد! در سوپر مارکتی به آن بزرگی، آب معدنی برای فروش باقی نمانده بود! سیگار ما را جایی نمی فروختند، جز یک جا که به جای Esse سبز و  Zest آبی، Esse آبی و Zest سبز  می فروختند! و البته این را هم اضافه کنم که هیچ خر نژاده ای، پیتزا را با الکل 96 درجه نمی خورد، جز اینکه احتمالآ سفری به قزوین داشته باشد! در کل بسیار خوش گذشت و پشت سر دوستان ـــ همان طور که گفتم ـــ حسابی حرف زدیم!

مبتدا و منتهای این سفر هم که تهران بود!

 

نوشته شده توسط ماني طيبي در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 9:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |

                                                                                            به م. رئیسی عزیز

چقدر راحت می شود

بخندی

شعفی باشی

چند پر ِ یک ستاره

یا ماهِ تا خورده ای

کنار یکی از همین شب برگه ها...

 

چقدر راحت می شود

لرزه های هق هق ِ شب ِ  فروردینی باشی

و پس های گریه ات را

توی خالی ِ  شعر من بتکانی

 

چقدر راحت می شود

هوای صدایت در من

گرمای مرداد آن سال و امسال باشی

 

 

باش و ببین

چقدر راحت...

تابه ی این ماه

مرا

تا شعری برای تو

گرم گرفته است

مردادی ِ صمیمی!

 

نوشته شده توسط ماني طيبي در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 1:25 قبل از ظهر | لینک ثابت |

/ وقتی یک نفر، میلیون ها حق رای دارد، پس سعی ملت معنایی ندارد. این فلسفه ی لحاظ تعرفه ی اضافی برای یک فرا انتخابات است. هر قدر هم یکصدا، به سرودی در هوا بپاشی، گلوله هایی هستند که خارج می رقصند... و زمین لکه بر می دارد؛ ولی روزی همین لکه ها از زمین شان بر خواهند داشت!

 

/ شده ام خودِ حسرت! تا چند ماه دیگر، می آویزم به ستاره های سردوشیِ  یک دست لباس سربازی کهنه. از همین حالا قیافه ی وامانده ی سرباز دیلاقی را گرفته ام، که توی پادگان به دنبال ستاره اش می دود. من آنجا چه می کنم؟!

 

/ سهام عدالت را که دادند؛ محمد حقوقی هم به حقوقش رسید، لابد! به یادش...

 

 

مرتبط: به سفارش شبکه ی تو!

نوشته شده توسط ماني طيبي در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 11:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مطابق با همیشه، مست بود که از کافه بر می گشت و هنوز به حسرت این نیفتاده بود که برای مدتی می بایست حول و حوش آنجا را حاشیه بگیرد، چون امشب آخرین ریال هایش را هم قمار کرده بود. موضوعی به ظاهر کم اهمیت، بر کلافگی شب و روزش مضاف شده  بود. چند روزی می گذشت که شماره ای به ذهنش رسیده بود و مدام پاپی اش می شد. بنا به عادتی که به آن آموخته شده بود، جلوی دیوار خرابه ی باغی پردرخت و بوته ی تاریک، که همیشه نسیمی خنک در آن می دوید، چند پک باقی مانده را به سیگارش زد و آخرین وسوسه های بهار نارنج را توی نفسش کشید و مسیر تا خانه را با مستی مضاعفی از یاد برد. و به این پایه از شب گردی، ساعتی دیر تر از آنچه باید، کلید را توی در و "خود" ش را روی تخت انداخت. در اینجا لازم می دانم شما را با پارازیت حضور خود، که موجب شکسته شدن روند داستان و شاید آزردگی خاطر شما و مطمئنآ کلافگی نویسنده، که باید بابت شتاب زدگی شدیدی که در شروع نوشته اش به کار برده پوزش بخواهد، خواهد شد، آشنایتان کنم. این چند سطر ادامه ی داستان نویسنده نیست، ولی اینجا ما با نکته ای مواجهیم. تختی که پیشتر ذکرش رفت، محل اتفاقات عجیبی است که از قضا هم میز کار نویسنده بوده و من نیز گاهی از آن به عنوان صندلی برای نشستن پشت کامپیوترم استفاده می کنم. بارها پیش آمده، سحر هایی که خمار از باده فرسایی شب قبلش بیدار شده ام، پس از اینکه ساعتی توی بیدار خواب غلت زدم، از روی آن با یک نیم خیز، دستم را به دکمه ی power  رسانده ام، تا قیژ و ویژ dial up connection توی نورون هایم speed بگیرد و بعد، چند کامنت تایید نشده را از مدیریت بلاگفایم بردارم و پیل پیلی خوران توی چاه توالت خالی کنم. در اینجا من  سعی کردم با شرح موقعیت همزمان تخت و میز، رابطه ی شخصیت و راوی را باز کنم و انگیزه مهم دیگری در کار نبوده است. این نیز ناگفته نماند که من و فرد قمار باخته، که نویسنده برایش بازی می نویسد، فردیتی جداگانه داریم. حالا بپردازید به روایت نویسنده از شخصیت داستانش...

 نیمه شب که برای نوشیدن چند لیوان پیاپی آب بیدار شده بود، افتاده های دیشب را به خاطر آورد و دست هایش را به نشانه ی حیرت، پشت سرش به چنگ هم انداخت. مدام که در این حالت قرار می گرفت، عادت داشت اضطرابش را در طول خانه قدم بزند، طوری که گاه بدون اینکه متوجه باشد، ساعتی را به همین وضع گذرانده بود؛ ولی خیلی زود بی خیال دیشب و مافیهایش شد، چون می دانست تا ساعتی دیگر که سر حال تر می آید، تمامش را چون رفتارهای شبانه ی مشابه پیش از این خود، فراموش خواهد کرد. حالا دوباره داشت به شماره لعنتی، که باز هم سراغش را گرفته بود، فکر می کرد. انگار خودش هم خوش داشت تا به خاطرش بیاورد. شاید لذت خفیفی هم از ترتیب موسیقایی ناشی از کنار هم قرار دادن شان می برد. نکته ای باعث می شود مجددآ به خودم اجازه بدهم تا برای متن ایجاد مزاحمت کنم، و آن این است که احساس می کنم، نویسنده توصیفات کافی برای بیان شرط موجود را ندارد. شاید برای شما نیز پیش آمد شده باشد که تکرار یک اسم، خواه از آن شخصیتی باشد، یا مکانی و یا حتی یک ترکیب اضافی، برایتان لذت بخش بوده باشد، ولی از در میان گذاشتن آن با اطرافیانتان، در بیابید که آن ها چقدر با هجاهای خاطر شما بی ارتباطند. شخصیت داستان نویسنده، که من به خاطر مسامحه ی ایشان در انتخاب اسم، او را قمار باخته نامیدم، تقریبآ چنین شرایطی را داراست. او قطعآ می داند این دو عددِ دو و سه رقمی، که به تناوب پشت هم تکرارشان می کند، نمی توانند بخشی از شماره ی تلفن یا کد پستی جایی باشند، ولی همواره از در میان گذاشتن آن با اطرافیان خود، به دنبال رد یا پیش شماره ی احتمالآ آشنایی از آن می گردد. در همین اثنا نویسنده به زور سعی می کند، مرا از ذهنش دور کند، ولی موفق نمی شود. من به اختیار از حضور مرخص می شوم، تا به خیالش موفق شده باشد به افکارش نظم بدهد...

حالا دیگر صبح شده بود و باید برای فعالیت روزانه اش آماده می شد، که به فروشندگی معروف بود؛ اما در واقع، نه او شبیه به فروشنده ها بود و نه اینکه چیزی برای فروش وجود داشت. با چهره و برخوردی نتراشیده، اعلام ورشکستگی عده ای را بسیار خوب از کار در می آورد. گاهی طعنه می زد و با ارسطو موافق می شد، که در تقسیم بندی طبقات اجتماعی اش، فعالیت های تجاری و فروش را در ردیف های پایین منظور کرده بود. به کل، نوعی مظلومیت را در رفتارش اعمال می کرد، که خواستن عذرش به دلشان نبود. در خیال، به رغم سستی هایش، نوعی قدرت در رفتارش داشت، که اراده اش را به دیگران تحمیل می کرد. از کار که خبری نبود؛ برنامه اش این بود که اگر حوصله می داشت، نمایشنامه یا دفتر شعری دم دست می کرد و نگاهی می انداخت و گاهی هم حوصله اش را با روزنامه سر می برد. چشمتان از جاپای برهنه ی من بر سطور نویسنده رنجه نباشد، ولی باور کنید، خودم شاهد بودم که نویسنده به این جای روایت که رسید، خیلی دلش می خواست و با خودش کلنجار رفت، که پایان بندی داستانش را بنویسد، چون احساس می کرد بحث تحمیل شدن فرد و اجتماع به هم در شرایط بازار کار،  کلیشه شده است و دیگر اینکه شکی ندارم، حوصله ی او نیز از شخصیت داستانش سر رفته است. اگرنویسنده بدون پرداخت بیشتر از روی متنی که باید بنویسد، پرید، به نشانه ی مشارکت در متن، چند سطری "خود" تان را مهمان کنید...

:

.

روزها را به همین منوال پشته می کرد و از تولید خبری نبود. پولی اگر از جایی می رسید، راه خرج کردنش را خوب می شناخت. در باره ی شماره ی مذکور هم دیگر مصر نمی شد و نتیجه ای نگرفت، تا  یک روز که بی هوا نگاهش را روی صفحات روزنامه ای قدیمی می کشید، به یک اگهی عجیب توجه اش می گیرد: اعلام مفقودی، کارت دانشجویی به شماره ی ... از یابنده تقاضا می شود...

 به قالب نویسنده پناه می برم... تا بعد!

نوشته شده توسط ماني طيبي در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:38 قبل از ظهر | لینک ثابت |
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar